۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

رمان تاریخی ـ فرزند سرنوشت فصل اول


بنام خدا

فرزند سرنوشت (زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

رکن الدین(شاپور آرین نژاد)

نشرسمیر

541صفحه

منبع: نودوهشتیا

فصل اول

تازیانه تقدیر

مقارن 600سال قبل از میلاد مسیح

«نیسان»به نیمه رسیده بود .

بهار روح پرور با همه زیبائی های دل انگیز خود ، جلوه خاصی به طبیعت بخشیده . همه جا سبز ، همه جا گل ، همه جا مظاهر قدرت و عظمت صانع کهکشان و افلاک زمین و زمان به چشم می خورد .

روپوشی از حریر سبز رنگ ، بر روی زمین گسترده شده ، «نیسان» طراوتی جانفزا به جهان وجود داده .

گل و ریحان ، عطر سکر آور «نیسان» ، باد ملایم و مطبوع نیمه اردیبهشت .....نیمه اول ماه دوم بهار را اعلام می کند .

«اکباتان».«اکباتان».

پایتخت سلاطین ماد .

مقر پادشاه نیرومند و مقتدر ماد «آستیاگس».

غرق در مظاهر روح بخش بهار توبه شکن است .

داستان ما .

«فرزند سرنوشت» با عنوان «تازیانه تقدیر».

از همین شهر واز همین تاریخ واز همین «نیسان»روح نواز آغاز می شود .

بامداد همان روز ...سپیده دم.

وقتی که عروس آسمان انوار طلائی رنگ خویش را دامن کشان به جهانیان عرضه می کرد وسپاه ظلمت و تاریکی به سرعت عقب می نشست .

دو فرسخ دورتر از شهر ، در جاده عریضی که پایتخت را به «پارس» متصل می کرد .

دوسوار ، در کنار هم آهسته آهسته اسب می راندند .

نسیم ملایم و مطبوع پگاه سرو رویشان را نوازش می داد .

سواران از استنشاق هوای لطیف بوجد آمده ، سینه های خود را از نسیم جان بخش پر و خالی می کردند .

هر دو سوار به رسم صاحب منصبان ارشد ارتش آن زمان ، زره ریز بافت طلائی بر تن نموده ، کلاه خودهایشان را که با چند ابلق الوان مزین شده بود چپ بر تارک خویش نهاده ، عضلات بازوان عریانشان ، حلقه های پهن طلائی به نشانه مقام ارجمند و عالی آنها ، جلب توجه می کرد .

کمربند عریضی؛روی زره پولادین بسته و شیر قلاب کمربندهاشکل شیر درنده ای را که از طلای ناب ساخته بود،نشان می داد .

طرفین شیر قلاب کاردی که قبضه مذهبی داشت ، جای داده ، شمشیر بلندی سمت چپ کمر بند آویخته بودند .

در پشت آنها ؛ زیر کمربند عریض تبرزینی که دو طرف آن تیز بود جای داده ، در کیف راستشان ترکشی محتوی سی چهل عدد پیکان های «چند پره» قرار داشت .

روی شانه چپ هر دو نفر کمان هائی نیم دایره که به وضع جالبی روی دسته آن ها نقوش و اشکال پرندگان و طیور رسم کرده بودند و زه آن فوق العاده محکم بود به نظر می رسید .

علاوه بر این سلاح ها ، در دست راست هر دو نیزه ای بلند که سرهایشان نوک تیز و روبان قرمز رنگی به آن بسته بودند دیده می شد.

طرفین زین اسبها نیز یک چارپر[1]ویک سپر مدور جای داده بودند قیافه و اندام سواران نیز از هر جهت جالب توجه بود یکی از آنها هیکلی نیرومند سینه ای ستبر بازوانی قوی و پر عضله داشت وطرز نشستن وی بر روی اسب نشان می داد سوار کاری و سایر هنرهای رزم برای او بازیچه ای بیش نیست .

ابروانی پرپشت ؛ چشمهائی درشت و سیاه ، صورتی کشیده ، گونه هایش به رنگ خون و رویهمرفته جوانی قوی و خوش صورت بود .

اما سوار دیگر دارای اندامی ظریف و لطیف و برخلاف سوار اولی چهره ای بی نهایت مطبوع و زیبا داشت .

عجب اینکه در این صورت ، لطیف و جذاب ، نشانی از ریش و سبیل بنظر نمی رسید .

در قیافه هر دو آنها صرفنظر از غرور و نشاط جوانی ، آثار یک اندوه عمیق باطنی خوانده می شد و هر کس آنها را می دید در اولین نظر متوجه می شد غمی جانکاه بر دل دارند و ابروان به هم گره خورده و چشمهای نگران آنها به خوبی این مطلب را ثابت می کرد .

بهتر است با اجازه خوانندگان ارجمند به آنها نزدیک شویم و در ضمن همراهی با آنها گوش به سخنانشان بدهیم و ببینیم ، مذاکرات آنها در چه مورد و مربوط به چیست ؛ شاید در خلال این گفتگو مطالبی بر ما روشن شود .

در این هنگام سواران دوگانه چشم به مناظری که مقابلشان قرار دارد دوخته و سوار اولی یعنی همان جوان نیرومند و رشید ؛ خطاب به دیگری گفت :

«ماندانا».«ماندانا».

به راستی که«نیسان»«اکباتان» در سراسر جهان نظیر ندارد .

سوار دومی که معلوم بود «ماندانا» نام دارد؛ جواب داد .

- آری ...«کبوجیه»عزیزم...بهار اکباتان بسی دل انگیز و مطبوع است.

مخصوصا شبهای این شهر در تمام جهان به لطافت وزیبائی واز جهت آسمان پر ستاره آن معروف است . اما ...اما ... افسوس که...

ماندانا دنباله کلمات خود را قطع کرد .زیرا نخواست اندوه باطنی و دردی که قلبش را سخت در فشار گذاشته ؛ برای همسفرش تعریف کند واو را ناراحت سازد .

اما جوان رشید مثل اینکه انتظار بقیه سخنان او را می کشد ، با لحنی استفهام آمیز گفت :

- هان ،«ماندانا» عزیز من ... اما افسوس که .

چرا جمله خود را تمام نکردی ، آیا در عشق و علاقه من نسبت به خودت تردید داری و آیا طی این سالیان دراز که با من زندگی می کنی صفای قلب من بر تو ثابت نشده است . ؟

«ماندانا»که زن زیبا و قشنگی بود . گفت :

آه ...« کبوجیه» آیا واقعا این عقیده تو است ؟

نه. نه ... من هرگز در عشق و محبت تو کمترین تردید و شبهه ای ندارم .می فهمی «کبوجیه» عزیز ، ولی علت اینکه کلام خود را تمام نکردم این بود که نمی خواستم در این بامداد روشن و دل انگیز ، در این صبح روح پرور و جان بخش که بی اختیار انسان را بوجد می آورد ، با حرفهای اندوهگین خویش موجبات تأثر و ناراحتی ترا فراهم کنم .

مرد جوان مثل اینکه مورد اهانت قرار گرفته ، با لحنی توأم با سرزنش گفت :

- «ماندانا» ... سخنان تو قلب مرا جریحه دار می کند .

مثل این است که سوزشی در دل خود احساس می کنم و این کلمات ناباب تو چون نیشتر سوزانی به قلب من فرو می رود .

آخر : چگونه امکان دارد ، زن و شوهری در غم و شادی یکدیگر سهیم نباشند .؟

کدام شوهری است که از تأثر زوجه خویش اندوهگین و از شعف و نشاط او خوشحال نشود ؟

نه...نه....«ماندانای»من.

تو زوجه من هستی ، زوجه محبوب و نازنین من هستی !

سالهاست که دل و قلب من متعلق به تو است .

آری ... تو ، «ماندانای»عزیز برای«کبوجیه » عزیزترین موجودات و گرانبهاترین چیزها هستی !

سوگند می خورم ؛ «ماندانای» من .

تو معبود و محبوب قلب من بوده و خواهی بود و تا روزی که قطره خونی در شرائین من جریان دارد و تا لحظه ای که شاهرگی در گلوگاه من می جنبد قلب من به جز «ماندانا» علاقه دیگری ندارد و دیدگان من جز تو ، ای زوجه عزیز و محبوب موجود دیگری را نخواهد دید .

گویا زن زیبا از سخنان شوهر قوی هیکل خود متاُثر شد ، زیرا به دنبال آه عمیقی که از سینه بر کشید ،قطره اشگی از دیدگان مخمور و زیبایش به روی صورتش غلطیده و گفت :

- «کبوجیه»«هرمز» بزرگ تو را برای من نگاهدارد و وسیله ای فراهم کند تا اندوه و غصه کشنده و جانکاه که در دل داریم برطرف شود و من و تو هم مانند همه افراد خوشبخت و سعادتمند ، عاقبت روزی با کامیابی و خوشبختی در کنار هم آرام بگیریم .

مرد جوان گفت :

- «ماندانا» . اندوهگین مباش آن قدر رنج و غصه به خود راه مده .

زیرا من اطمینان دارم دوران سعادت و خوشبختی تو نزدیک شده و به زودی همای سعادت بر بام کاشانه ما خواهد نشست .

آری ، محبوب من . اطمینان دارم دوران تلخکامی و ناکامی به پایان رسیده «هرمز» بزرگ نظر لطف و عنایت خویش را به سوی ما متوجه ساخته .

«ماندانا»امیدوار باش امیدوار .

مگر نشنیدی «پرک ساپس» در معبد بزرگ «ژونن» هنگام موعظه مردم را به عنایات و الطاف اهورامزدا وعده می داد ؟

مگر نشنیدی کاهن بزرگ در موعظه خود مردم را به امیدواری تحریص و تشویق می کرد ؟

«ماندانا» گفت :

- «کبوجیه» من هرگز از عنایات«هرمز» بزرگ مایوس نبوده و نخواهم بود .

هرگز روزنه های امید را بر خویش مسدود نمی کنم .

به لطف خدایان متکی و همیشه امیدوار هستم :

اما، اما، آخر چگونه ممکن است با وجود پدر خونخوار و جبارم !

بازهم به آینده امیدوار باشم ؟

هنگام ادای این کلمات ، لحن «ماندانا» توام با بغض بود .

مثل این که دستی قوی راه گلویش را مسدود ساخته ؛ اجازه سخن گفتن نمی دهد .

به ناگهان بغض«ماندانا» ترکید و با صدای بلند شروع به گریستن کرد ودر عین حال گفت :

- «کبوجیه» چگونه من امیدوار باشم . در حالی که پدرم «آستیاگس» آن فاجعه دردناک را برای من بوجود آورد .

چگونه مادری که پیراهن غرقه به خون فرزندش را با چشم دیده می تواند به حیات فرزند مرده اش امیدوار گردد.

«کبوجیه» سالهاست که از آن تاریخ شوم و از آن روز سیاه می گذرد .

شاید در عوض این مدت ، استخوانهای فرزند ناکام منهم پوسیده و خاک شده باشد . اما ، من که مادری بدبخت و بیچاره هستم ، هنوز که هنوز ، است نمی توانم به مرگ فرزندم یقین پیدا کنم .

هنوز که هنوز است امیدوارم و چشم به راه هستم و نمی توانم به خود تلقین کنم جگر گوشه من مرده است . «کبوجیه» تو پدر هستی من هم مادر .

تو بر جنایتی که «آستیاگس» به صرف سخنان پوچ و یاوه چند پیشگو و جادوگر مرتکب شد و فرزند مرا در اولین روز تولد به قتل رسانید با نظر گذشت و اغماض نگاه می کنی .

اما من که مادر هستم، پدرم را قاتل می دانم ، او را تبهکار و جانی می دانم و هرگز گناه او را نخواهم بخشید .

و با این که می دانم فرزند مرا به قتل رسانیده ، معهذا نمی خواهم باور کنم نمی توانم قبول کنم فرزند مرا کشته اند .

هنوز امیدوارم .

هنوز چشم به راه و منتظر هستم و به خود وعده می دهم شاید فرزند من زنده باشد.

و شاید روزی من بتوانم قامت زیبای اورا در آغوش کشم .

زن و شوهر ، در کنار هم ، آهسته آهسته به سوی «اکباتان» پیش می رفتند .اسبها مثل این که مکالمه تأثرانگیز بین زن و شوهر را می فهمند ، به آهستگی و با قدمهای یکنواخت و آرام پیش می رفتند .

گویا آن حیوانات با وفا هم خود را در اندوه صاحبانشان سهیم می دانستند و با این که نسیم ملایم و هوای مطبوع و دل انگیز صبح بهاری آنها را به هیجان آورده و میل به جست وخیز و تاخت و تاز داشتند ، معهذا به رعایت حال صاحبانشان سکوت و آرامش خویش را حفظ کرده ، آهسته آهسته قدم بر می داشتند .

«اکباتان» پایتخت زیبای سلاطین «ماد» دور را دور چون لکه سیاهی به نظر می رسید ، تا چشم کار می کرد ، چمن سبز ، گل و گیاه در دورترین چشم انداز آن دو ، حتی در دامنه تپه های دوردست چون دریائی موج می زد .

«کبوجیه» که زوجه زیبای خویش را تا آن حد متأسف و متأثر می دید بیش از این تحمل را جائز ندانست و دهانه اسب را کشید و با یک خیز از آن پائین جست و کمک کرد تا «ماندانا» نیز پیاده شد.

آنگاه همچنان که او را در کنار داشت ، به چشمه آبی که در آن حوالی بود ، نزدیک شده کنار چشمه جوشان لختی به استراحت پرداخته و آنگاه گفت :

- «ماندانا» . از این آب گوارا و خنک به صورتت بزن .

من هرگز انتظار نداشتم در حضور من گریه کنی ، اشک بریزی ؟!

آرام باش . «ماندانا» . گریه مکن .

مگر نمی دانی تأثر تو آتش به جان من می زند . مگر نمی دانی هر قطره اشک تو به منزله میله گداخته ای است که در چشم من فرو می رود .

«ماندانای» عزیز آرام باش تا من مطالب جالب توجهی را برای نخستین بار برایت فاش کنم .

ماندانا به اطاعت از دستور شوهر ، خم شد ؛ چند کف دست از آب گوارا به چهره خود زد و چند جرعه هم نوشید .

مثل این بود که از اشگ ریختن در حضور شوهر منفعل شده و از این که عنان شکیبائی را در نزد شوهرش از دست داده ، اظهار ضعف وعجز نموده است ، قلبا متاسف شده است .

«کبوجیه»برای این که بتواند چند دقیقه در کنار چشمه استراحت کند با صدای بلند کلامی به اسبان گفت .

حیوانات وفادار هم مثل این که مقصود «کبوجیه» را به خوبی درک کرده اند از جاده وارد چمن زار شده به چرا مشغول شدند .

آن وقت «کبوجیه» برای این که زوجه خویش را از افکار پریشان منصرف سازد ، شروع به صحبت نمود گفت :

- «ماندانا»... گوش کن .

من فراموش کردم ، خوابی را که چند شب قبل دیدم برای تو تعریف کنم .

این خواب ؛ به قدری در روحیه من تأثیر نیک داشت که از آن شب به بعد من بکلی تأثرات قلبی و روحی خویش را فراموش کردم .

به عنایت «هرمزبزرگ» امیدوار شدم و یقین کردم دوران بدبختی و تیره روزی و ناکامی ما به پایان رسیده ، به زودی ابواب سعادت به رویمان گشوده خواهد شد .

«ماندانای» عزیز ، من خواب دیدم ، در دخمه ای تنگتر و مخوف تر از قبر .

در دهلیزی تاریک تر و ظلمانی تر از دل سیاهکاران .

من وتو ، «ماندانای»عزیز من . زندانی بودیم .

زنده به گور شده بودیم .

هر دو می ترسیدیم ، می لرزیدیم ، دو دل و نگران و مضطرب بودیم . هر دو اندوهگین و ناراحت . به بدبختی عظیم خویش می اندیشیدیم .

عجب این بود که زوجه مهربان من ، مرا تسلی می داد .

و من در عین حال تأسف و تأثر از قوت و قدرت قلب و استحکام اراده به خصوص از سخت دلی و قدرت ایمان و اعتقاد تو ، در شگفتی و تعجب بی پایان فرو رفته بودم ودر عین حال که به نصایح تو گوش می دادم و به الطاف خدایان امیدوارتر می شدم . به شدت گریه می کردم ، اشگ می ریختم .

آن قدر که بالین من از قطرات اشگ خیس شده بود .

گوئی اهورای بزرگ به حال زار من رحمت آورد .

به ناگهان سقف دخمه هولناک از هم شکافت .

ابتدا شعاعی کمرنگ و سپس شعاعی از نور ، از آسمان ها از کهکشان و افلاک وارد اتاق من شد .

آه. آه. «ماندانا».

واقعاً منظره دل انگیز و عجیبی بود ، قوی ترین قلبها را می لرزانید به ناگهان از میان ستون نور ، نوری که فضای تاریک زندان ما را مثل روز روشن ، روشنائی بخشیده بود .

حلقه ای آبی رنگ جدا شده آهسته آهسته به تو نزدیک می شد .

«ماندانا»... من در کمال وحشت و ترس دیدم ، تو دست دراز کردی . حلقه نور آبی رنگ را با دست گرفتی .

آه ، که چه منظره حیرت آوری بود .

به ناگهان حلقه نور مبدل به چیزی شد که من از دیدن آن سراپایم از فرط وحشت به لرزه درآمد .

اما تو همچنان ساکت ، صامت ، خونسرد ،بی اعتنا بودی .

می فهمی «ماندانای»عزیزمن ، حلقه نور آبی رنگ .

مبدل به دستی شد ، دستی ظریف ، لطیف ، کودکانه .

چشمان حیرت زده من ، دید که پنجه های ظریف و کودکانه دست ، در دست تو قرار گرفت و صدائی که در گوش من از لذت بخش ترین نغمات موسیقی دلکش تر و زیباتر بود ، گفت :

مادر...مادر.

من تازیانه تقدیر هستم ...تازیانه تقدیر .

می فهمی ...«ماندانا»...این کلمه هنوز در گوش من صدا می کند .

به هر صورت در حالی که تمام خیس عرق شده بود ، از فرط وحشت سخت می لرزیدم ، از خواب جستم وتا صبح روز بعد ، خواب به چشمان من راه پیدا نکرد «ماندانا»، من از ترس «آستیاگس» جرئت نکردم ، این خواب را برای معبرین تعریف کنم ، زیرا از عاقبت آن و از خشم«آستیاگس» می ترسیدم .

اما تا آنجا که عقل من اجازه می داد ،فکر کردم وشخصاً تعبیری برای رؤیای خویش به وجود آوردم .

«ماندانا»،اطمینان داشته باش «هرمز»بزرگ توجهی به ما نموده،به زودی ابواب کامیابی و سعادت را به روی نجات خواهی یافت .

«ماندانا» گفت :

- «کبوجیه». راستی که خواب عجیبی بوده .

شاید ، همانطور که تو می گوئی دوران تلخکامی ما به پایان رسیده باشد و شاید در این سفر محرمانه بر شاهد مقصود ، بوسه زده راهی برای آینده خویش بیابیم .

بعد از این مذاکرات ، زن وشوهر جوان مجدداً سوار بر اسبها شده ، در جاده «اکباتان» به طرف پایتخت به راه افتادند .



[1] چهارپر،شش پر ،هشت پر نوعی از اسلحه سرد و معمول قدیم بوده که به شکل عمود؛ دسته فلزی وبلندی داشته وسرآن راباپرهائی شبیه گل میخ به تعدادهای معین «فلزی»مجهز می کردند . این نوع اسلحه تا بعد از اسلام نیز معمول بوده .م.