یکشنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۰۹

فرزند سرنوشت -ادامه فصل اول


ماندانا دنباله کلمات خود را قطع کرد .زیرا نخواست اندوه باطنی و دردی که قلبش را سخت در فشار گذاشته ؛ برای همسفرش تعریف کند واو را ناراحت سازد .
اما جوان رشید مثل اینکه انتظار بقیه سخنان او را می کشد ، با لحنی استفهام آمیز گفت :
- هان ،«ماندانا» عزیز من ... اما افسوس که .
چرا جمله خود را تمام نکردی ، آیا در عشق و علاقه من نسبت به خودت تردید داری و آیا طی این سالیان دراز که با من زندگی می کنی صفای قلب من بر تو ثابت نشده است . ؟
«ماندانا»که زن زیبا و قشنگی بود . گفت :
آه ...« کبوجیه» آیا واقعا این عقیده تو است ؟
نه. نه ... من هرگز در عشق و محبت تو کمترین تردید و شبهه ای ندارم .می فهمی «کبوجیه» عزیز ، ولی علت اینکه کلام خود را تمام نکردم این بود که نمی خواستم در این بامداد روشن و دل انگیز ، در این صبح روح پرور و جان بخش که بی اختیار انسان را بوجد می آورد ، با حرفهای اندوهگین خویش موجبات تأثر و ناراحتی ترا فراهم کنم .
مرد جوان مثل اینکه مورد اهانت قرار گرفته ، با لحنی توأم با سرزنش گفت :
- «ماندانا» ... سخنان تو قلب مرا جریحه دار می کند .
مثل این است که سوزشی در دل خود احساس می کنم و این کلمات ناباب تو چون نیشتر سوزانی به قلب من فرو می رود .
آخر : چگونه امکان دارد ، زن و شوهری در غم و شادی یکدیگر سهیم نباشند .؟
کدام شوهری است که از تأثر زوجه خویش اندوهگین و از شعف و نشاط او خوشحال نشود ؟
نه...نه....«ماندانای»من.
تو زوجه من هستی ، زوجه محبوب و نازنین من هستی !
سالهاست که دل و قلب من متعلق به تو است .
آری ... تو ، «ماندانای»عزیز برای«کبوجیه » عزیزترین موجودات و گرانبهاترین چیزها هستی !
سوگند می خورم ؛ «ماندانای» من .
تو معبود و محبوب قلب من بوده و خواهی بود و تا روزی که قطره خونی در شرائین من جریان دارد و تا لحظه ای که شاهرگی در گلوگاه من می جنبد قلب من به جز «ماندانا» علاقه دیگری ندارد و دیدگان من جز تو ، ای زوجه عزیز و محبوب موجود دیگری را نخواهد دید .
گویا زن زیبا از سخنان شوهر قوی هیکل خود متاُثر شد ، زیرا به دنبال آه عمیقی که از سینه بر کشید ،قطره اشگی از دیدگان مخمور و زیبایش به روی صورتش غلطیده و گفت :
- «کبوجیه»«هرمز» بزرگ تو را برای من نگاهدارد و وسیله ای فراهم کند تا اندوه و غصه کشنده و جانکاه که در دل داریم برطرف شود و من و تو هم مانند همه افراد خوشبخت و سعادتمند ، عاقبت روزی با کامیابی و خوشبختی در کنار هم آرام بگیریم .
مرد جوان گفت :
- «ماندانا» . اندوهگین مباش آن قدر رنج و غصه به خود راه مده .
زیرا من اطمینان دارم دوران سعادت و خوشبختی تو نزدیک شده و به زودی همای سعادت بر بام کاشانه ما خواهد نشست .
آری ، محبوب من . اطمینان دارم دوران تلخکامی و ناکامی به پایان رسیده «هرمز» بزرگ نظر لطف و عنایت خویش را به سوی ما متوجه ساخته .
«ماندانا»امیدوار باش امیدوار .
مگر نشنیدی «پرک ساپس» در معبد بزرگ «ژونن» هنگام موعظه مردم را به عنایات و الطاف اهورامزدا وعده می داد ؟
مگر نشنیدی کاهن بزرگ در موعظه خود مردم را به امیدواری تحریص و تشویق می کرد ؟
«ماندانا» گفت :
- «کبوجیه» من هرگز از عنایات«هرمز» بزرگ مایوس نبوده و نخواهم بود .
هرگز روزنه های امید را بر خویش مسدود نمی کنم .
به لطف خدایان متکی و همیشه امیدوار هستم :
اما، اما، آخر چگونه ممکن است با وجود پدر خونخوار و جبارم !
بازهم به آینده امیدوار باشم ؟
هنگام ادای این کلمات ، لحن «ماندانا» توام با بغض بود .
مثل این که دستی قوی راه گلویش را مسدود ساخته ؛ اجازه سخن گفتن نمی دهد .
به ناگهان بغض«ماندانا» ترکید و با صدای بلند شروع به گریستن کرد ودر عین حال گفت :
- «کبوجیه» چگونه من امیدوار باشم . در حالی که پدرم «آستیاگس» آن فاجعه دردناک را برای من بوجود آورد .
چگونه مادری که پیراهن غرقه به خون فرزندش را با چشم دیده می تواند به حیات فرزند مرده اش امیدوار گردد.
«کبوجیه» سالهاست که از آن تاریخ شوم و از آن روز سیاه می گذرد .
شاید در عوض این مدت ، استخوانهای فرزند ناکام منهم پوسیده و خاک شده باشد . اما ، من که مادری بدبخت و بیچاره هستم ، هنوز که هنوز ، است نمی توانم به مرگ فرزندم یقین پیدا کنم .
هنوز که هنوز است امیدوارم و چشم به راه هستم و نمی توانم به خود تلقین کنم جگر گوشه من مرده است . «کبوجیه» تو پدر هستی من هم مادر .
تو بر جنایتی که «آستیاگس» به صرف سخنان پوچ و یاوه چند پیشگو و جادوگر مرتکب شد و فرزند مرا در اولین روز تولد به قتل رسانید با نظر گذشت و اغماض نگاه می کنی .
اما من که مادر هستم، پدرم را قاتل می دانم ، او را تبهکار و جانی می دانم و هرگز گناه او را نخواهم بخشید .
و با این که می دانم فرزند مرا به قتل رسانیده ، معهذا نمی خواهم باور کنم نمی توانم قبول کنم فرزند مرا کشته اند .
هنوز امیدوارم .
هنوز چشم به راه و منتظر هستم و به خود وعده می دهم شاید فرزند من زنده باشد.
و شاید روزی من بتوانم قامت زیبای اورا در آغوش کشم .
زن و شوهر ، در کنار هم ، آهسته آهسته به سوی «اکباتان» پیش می رفتند .اسبها مثل این که مکالمه تأثرانگیز بین زن و شوهر را می فهمند ، به آهستگی و با قدمهای یکنواخت و آرام پیش می رفتند .
گویا آن حیوانات با وفا هم خود را در اندوه صاحبانشان سهیم می دانستند و با این که نسیم ملایم و هوای مطبوع و دل انگیز صبح بهاری آنها را به هیجان آورده و میل به جست وخیز و تاخت و تاز داشتند ، معهذا به رعایت حال صاحبانشان سکوت و آرامش خویش را حفظ کرده ، آهسته آهسته قدم بر می داشتند .
«اکباتان» پایتخت زیبای سلاطین «ماد» دور را دور چون لکه سیاهی به نظر می رسید ، تا چشم کار می کرد ، چمن سبز ، گل و گیاه در دورترین چشم انداز آن دو ، حتی در دامنه تپه های دوردست چون دریائی موج می زد .
«کبوجیه» که زوجه زیبای خویش را تا آن حد متأسف و متأثر می دید بیش از این تحمل را جائز ندانست و دهانه اسب را کشید و با یک خیز از آن پائین جست و کمک کرد تا «ماندانا» نیز پیاده شد.
آنگاه همچنان که او را در کنار داشت ، به چشمه آبی که در آن حوالی بود ، نزدیک شده کنار چشمه جوشان لختی به استراحت پرداخته و آنگاه گفت :
- «ماندانا» . از این آب گوارا و خنک به صورتت بزن .
من هرگز انتظار نداشتم در حضور من گریه کنی ، اشک بریزی ؟!
آرام باش . «ماندانا» . گریه مکن .
مگر نمی دانی تأثر تو آتش به جان من می زند . مگر نمی دانی هر قطره اشک تو به منزله میله گداخته ای است که در چشم من فرو می رود .
«ماندانای» عزیز آرام باش تا من مطالب جالب توجهی را برای نخستین بار برایت فاش کنم .
ماندانا به اطاعت از دستور شوهر ، خم شد ؛ چند کف دست از آب گوارا به چهره خود زد و چند جرعه هم نوشید .
مثل این بود که از اشگ ریختن در حضور شوهر منفعل شده و از این که عنان شکیبائی را در نزد شوهرش از دست داده ، اظهار ضعف وعجز نموده است ، قلبا متاسف شده است .
«کبوجیه»برای این که بتواند چند دقیقه در کنار چشمه استراحت کند با صدای بلند کلامی به اسبان گفت .
حیوانات وفادار هم مثل این که مقصود «کبوجیه» را به خوبی درک کرده اند از جاده وارد چمن زار شده به چرا مشغول شدند .
آن وقت «کبوجیه» برای این که زوجه خویش را از افکار پریشان منصرف سازد ، شروع به صحبت نمود گفت :
- «ماندانا»... گوش کن .
من فراموش کردم ، خوابی را که چند شب قبل دیدم برای تو تعریف کنم .
این خواب ؛ به قدری در روحیه من تأثیر نیک داشت که از آن شب به بعد من بکلی تأثرات قلبی و روحی خویش را فراموش کردم .
به عنایت «هرمزبزرگ» امیدوار شدم و یقین کردم دوران بدبختی و تیره روزی و ناکامی ما به پایان رسیده ، به زودی ابواب سعادت به رویمان گشوده خواهد شد .
«ماندانای» عزیز ، من خواب دیدم ، در دخمه ای تنگتر و مخوف تر از قبر .
در دهلیزی تاریک تر و ظلمانی تر از دل سیاهکاران .
من وتو ، «ماندانای»عزیز من . زندانی بودیم .
زنده به گور شده بودیم .
هر دو می ترسیدیم ، می لرزیدیم ، دو دل و نگران و مضطرب بودیم . هر دو اندوهگین و ناراحت . به بدبختی عظیم خویش می اندیشیدیم .
عجب این بود که زوجه مهربان من ، مرا تسلی می داد .
و من در عین حال تأسف و تأثر از قوت و قدرت قلب و استحکام اراده به خصوص از سخت دلی و قدرت ایمان و اعتقاد تو ، در شگفتی و تعجب بی پایان فرو رفته بودم ودر عین حال که به نصایح تو گوش می دادم و به الطاف خدایان امیدوارتر می شدم . به شدت گریه می کردم ، اشگ می ریختم .
آن قدر که بالین من از قطرات اشگ خیس شده بود .
گوئی اهورای بزرگ به حال زار من رحمت آورد .
به ناگهان سقف دخمه هولناک از هم شکافت .
ابتدا شعاعی کمرنگ و سپس شعاعی از نور ، از آسمان ها از کهکشان و افلاک وارد اتاق من شد .
آه. آه. «ماندانا».
واقعاً منظره دل انگیز و عجیبی بود ، قوی ترین قلبها را می لرزانید به ناگهان از میان ستون نور ، نوری که فضای تاریک زندان ما را مثل روز روشن ، روشنائی بخشیده بود .
حلقه ای آبی رنگ جدا شده آهسته آهسته به تو نزدیک می شد .
«ماندانا»... من در کمال وحشت و ترس دیدم ، تو دست دراز کردی . حلقه نور آبی رنگ را با دست گرفتی .
آه ، که چه منظره حیرت آوری بود .
به ناگهان حلقه نور مبدل به چیزی شد که من از دیدن آن سراپایم از فرط وحشت به لرزه درآمد .
اما تو همچنان ساکت ، صامت ، خونسرد ،بی اعتنا بودی .
می فهمی «ماندانای»عزیزمن ، حلقه نور آبی رنگ .
مبدل به دستی شد ، دستی ظریف ، لطیف ، کودکانه .
چشمان حیرت زده من ، دید که پنجه های ظریف و کودکانه دست ، در دست تو قرار گرفت و صدائی که در گوش من از لذت بخش ترین نغمات موسیقی دلکش تر و زیباتر بود ، گفت :
مادر...مادر.
من تازیانه تقدیر هستم ...تازیانه تقدیر .
می فهمی ...«ماندانا»...این کلمه هنوز در گوش من صدا می کند .
به هر صورت در حالی که تمام خیس عرق شده بود ، از فرط وحشت سخت می لرزیدم ، از خواب جستم وتا صبح روز بعد ، خواب به چشمان من راه پیدا نکرد «ماندانا»، من از ترس «آستیاگس» جرئت نکردم ، این خواب را برای معبرین تعریف کنم ، زیرا از عاقبت آن و از خشم«آستیاگس» می ترسیدم .
اما تا آنجا که عقل من اجازه می داد ،فکر کردم وشخصاً تعبیری برای رؤیای خویش به وجود آوردم .
«ماندانا»،اطمینان داشته باش «هرمز»بزرگ توجهی به ما نموده،به زودی ابواب کامیابی و سعادت را به روی نجات خواهی یافت .
«ماندانا» گفت :
- «کبوجیه». راستی که خواب عجیبی بوده .
شاید ، همانطور که تو می گوئی دوران تلخکامی ما به پایان رسیده باشد و شاید در این سفر محرمانه بر شاهد مقصود ، بوسه زده راهی برای آینده خویش بیابیم .
بعد از این مذاکرات ، زن وشوهر جوان مجدداً سوار بر اسبها شده ، در جاده «اکباتان» به طرف پایتخت به راه افتادند .

پنجشنبه ۲۹ اکتبر ۲۰۰۹

رمان تاریخی ـ فرزند سرنوشت فصل اول


بنام خدا

فرزند سرنوشت (زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه تاریخ )

رکن الدین(شاپور آرین نژاد)

نشرسمیر

541صفحه

منبع: نودوهشتیا

فصل اول

تازیانه تقدیر

مقارن 600سال قبل از میلاد مسیح

«نیسان»به نیمه رسیده بود .

بهار روح پرور با همه زیبائی های دل انگیز خود ، جلوه خاصی به طبیعت بخشیده . همه جا سبز ، همه جا گل ، همه جا مظاهر قدرت و عظمت صانع کهکشان و افلاک زمین و زمان به چشم می خورد .

روپوشی از حریر سبز رنگ ، بر روی زمین گسترده شده ، «نیسان» طراوتی جانفزا به جهان وجود داده .

گل و ریحان ، عطر سکر آور «نیسان» ، باد ملایم و مطبوع نیمه اردیبهشت .....نیمه اول ماه دوم بهار را اعلام می کند .

«اکباتان».«اکباتان».

پایتخت سلاطین ماد .

مقر پادشاه نیرومند و مقتدر ماد «آستیاگس».

غرق در مظاهر روح بخش بهار توبه شکن است .

داستان ما .

«فرزند سرنوشت» با عنوان «تازیانه تقدیر».

از همین شهر واز همین تاریخ واز همین «نیسان»روح نواز آغاز می شود .

بامداد همان روز ...سپیده دم.

وقتی که عروس آسمان انوار طلائی رنگ خویش را دامن کشان به جهانیان عرضه می کرد وسپاه ظلمت و تاریکی به سرعت عقب می نشست .

دو فرسخ دورتر از شهر ، در جاده عریضی که پایتخت را به «پارس» متصل می کرد .

دوسوار ، در کنار هم آهسته آهسته اسب می راندند .

نسیم ملایم و مطبوع پگاه سرو رویشان را نوازش می داد .

سواران از استنشاق هوای لطیف بوجد آمده ، سینه های خود را از نسیم جان بخش پر و خالی می کردند .

هر دو سوار به رسم صاحب منصبان ارشد ارتش آن زمان ، زره ریز بافت طلائی بر تن نموده ، کلاه خودهایشان را که با چند ابلق الوان مزین شده بود چپ بر تارک خویش نهاده ، عضلات بازوان عریانشان ، حلقه های پهن طلائی به نشانه مقام ارجمند و عالی آنها ، جلب توجه می کرد .

کمربند عریضی؛روی زره پولادین بسته و شیر قلاب کمربندهاشکل شیر درنده ای را که از طلای ناب ساخته بود،نشان می داد .

طرفین شیر قلاب کاردی که قبضه مذهبی داشت ، جای داده ، شمشیر بلندی سمت چپ کمر بند آویخته بودند .

در پشت آنها ؛ زیر کمربند عریض تبرزینی که دو طرف آن تیز بود جای داده ، در کیف راستشان ترکشی محتوی سی چهل عدد پیکان های «چند پره» قرار داشت .

روی شانه چپ هر دو نفر کمان هائی نیم دایره که به وضع جالبی روی دسته آن ها نقوش و اشکال پرندگان و طیور رسم کرده بودند و زه آن فوق العاده محکم بود به نظر می رسید .

علاوه بر این سلاح ها ، در دست راست هر دو نیزه ای بلند که سرهایشان نوک تیز و روبان قرمز رنگی به آن بسته بودند دیده می شد.

طرفین زین اسبها نیز یک چارپر[1]ویک سپر مدور جای داده بودند قیافه و اندام سواران نیز از هر جهت جالب توجه بود یکی از آنها هیکلی نیرومند سینه ای ستبر بازوانی قوی و پر عضله داشت وطرز نشستن وی بر روی اسب نشان می داد سوار کاری و سایر هنرهای رزم برای او بازیچه ای بیش نیست .

ابروانی پرپشت ؛ چشمهائی درشت و سیاه ، صورتی کشیده ، گونه هایش به رنگ خون و رویهمرفته جوانی قوی و خوش صورت بود .

اما سوار دیگر دارای اندامی ظریف و لطیف و برخلاف سوار اولی چهره ای بی نهایت مطبوع و زیبا داشت .

عجب اینکه در این صورت ، لطیف و جذاب ، نشانی از ریش و سبیل بنظر نمی رسید .

در قیافه هر دو آنها صرفنظر از غرور و نشاط جوانی ، آثار یک اندوه عمیق باطنی خوانده می شد و هر کس آنها را می دید در اولین نظر متوجه می شد غمی جانکاه بر دل دارند و ابروان به هم گره خورده و چشمهای نگران آنها به خوبی این مطلب را ثابت می کرد .

بهتر است با اجازه خوانندگان ارجمند به آنها نزدیک شویم و در ضمن همراهی با آنها گوش به سخنانشان بدهیم و ببینیم ، مذاکرات آنها در چه مورد و مربوط به چیست ؛ شاید در خلال این گفتگو مطالبی بر ما روشن شود .

در این هنگام سواران دوگانه چشم به مناظری که مقابلشان قرار دارد دوخته و سوار اولی یعنی همان جوان نیرومند و رشید ؛ خطاب به دیگری گفت :

«ماندانا».«ماندانا».

به راستی که«نیسان»«اکباتان» در سراسر جهان نظیر ندارد .

سوار دومی که معلوم بود «ماندانا» نام دارد؛ جواب داد .

- آری ...«کبوجیه»عزیزم...بهار اکباتان بسی دل انگیز و مطبوع است.

مخصوصا شبهای این شهر در تمام جهان به لطافت وزیبائی واز جهت آسمان پر ستاره آن معروف است . اما ...اما ... افسوس که...

ماندانا دنباله کلمات خود را قطع کرد .زیرا نخواست اندوه باطنی و دردی که قلبش را سخت در فشار گذاشته ؛ برای همسفرش تعریف کند واو را ناراحت سازد .

اما جوان رشید مثل اینکه انتظار بقیه سخنان او را می کشد ، با لحنی استفهام آمیز گفت :

- هان ،«ماندانا» عزیز من ... اما افسوس که .

چرا جمله خود را تمام نکردی ، آیا در عشق و علاقه من نسبت به خودت تردید داری و آیا طی این سالیان دراز که با من زندگی می کنی صفای قلب من بر تو ثابت نشده است . ؟

«ماندانا»که زن زیبا و قشنگی بود . گفت :

آه ...« کبوجیه» آیا واقعا این عقیده تو است ؟

نه. نه ... من هرگز در عشق و محبت تو کمترین تردید و شبهه ای ندارم .می فهمی «کبوجیه» عزیز ، ولی علت اینکه کلام خود را تمام نکردم این بود که نمی خواستم در این بامداد روشن و دل انگیز ، در این صبح روح پرور و جان بخش که بی اختیار انسان را بوجد می آورد ، با حرفهای اندوهگین خویش موجبات تأثر و ناراحتی ترا فراهم کنم .

مرد جوان مثل اینکه مورد اهانت قرار گرفته ، با لحنی توأم با سرزنش گفت :

- «ماندانا» ... سخنان تو قلب مرا جریحه دار می کند .

مثل این است که سوزشی در دل خود احساس می کنم و این کلمات ناباب تو چون نیشتر سوزانی به قلب من فرو می رود .

آخر : چگونه امکان دارد ، زن و شوهری در غم و شادی یکدیگر سهیم نباشند .؟

کدام شوهری است که از تأثر زوجه خویش اندوهگین و از شعف و نشاط او خوشحال نشود ؟

نه...نه....«ماندانای»من.

تو زوجه من هستی ، زوجه محبوب و نازنین من هستی !

سالهاست که دل و قلب من متعلق به تو است .

آری ... تو ، «ماندانای»عزیز برای«کبوجیه » عزیزترین موجودات و گرانبهاترین چیزها هستی !

سوگند می خورم ؛ «ماندانای» من .

تو معبود و محبوب قلب من بوده و خواهی بود و تا روزی که قطره خونی در شرائین من جریان دارد و تا لحظه ای که شاهرگی در گلوگاه من می جنبد قلب من به جز «ماندانا» علاقه دیگری ندارد و دیدگان من جز تو ، ای زوجه عزیز و محبوب موجود دیگری را نخواهد دید .

گویا زن زیبا از سخنان شوهر قوی هیکل خود متاُثر شد ، زیرا به دنبال آه عمیقی که از سینه بر کشید ،قطره اشگی از دیدگان مخمور و زیبایش به روی صورتش غلطیده و گفت :

- «کبوجیه»«هرمز» بزرگ تو را برای من نگاهدارد و وسیله ای فراهم کند تا اندوه و غصه کشنده و جانکاه که در دل داریم برطرف شود و من و تو هم مانند همه افراد خوشبخت و سعادتمند ، عاقبت روزی با کامیابی و خوشبختی در کنار هم آرام بگیریم .

مرد جوان گفت :

- «ماندانا» . اندوهگین مباش آن قدر رنج و غصه به خود راه مده .

زیرا من اطمینان دارم دوران سعادت و خوشبختی تو نزدیک شده و به زودی همای سعادت بر بام کاشانه ما خواهد نشست .

آری ، محبوب من . اطمینان دارم دوران تلخکامی و ناکامی به پایان رسیده «هرمز» بزرگ نظر لطف و عنایت خویش را به سوی ما متوجه ساخته .

«ماندانا»امیدوار باش امیدوار .

مگر نشنیدی «پرک ساپس» در معبد بزرگ «ژونن» هنگام موعظه مردم را به عنایات و الطاف اهورامزدا وعده می داد ؟

مگر نشنیدی کاهن بزرگ در موعظه خود مردم را به امیدواری تحریص و تشویق می کرد ؟

«ماندانا» گفت :

- «کبوجیه» من هرگز از عنایات«هرمز» بزرگ مایوس نبوده و نخواهم بود .

هرگز روزنه های امید را بر خویش مسدود نمی کنم .

به لطف خدایان متکی و همیشه امیدوار هستم :

اما، اما، آخر چگونه ممکن است با وجود پدر خونخوار و جبارم !

بازهم به آینده امیدوار باشم ؟

هنگام ادای این کلمات ، لحن «ماندانا» توام با بغض بود .

مثل این که دستی قوی راه گلویش را مسدود ساخته ؛ اجازه سخن گفتن نمی دهد .

به ناگهان بغض«ماندانا» ترکید و با صدای بلند شروع به گریستن کرد ودر عین حال گفت :

- «کبوجیه» چگونه من امیدوار باشم . در حالی که پدرم «آستیاگس» آن فاجعه دردناک را برای من بوجود آورد .

چگونه مادری که پیراهن غرقه به خون فرزندش را با چشم دیده می تواند به حیات فرزند مرده اش امیدوار گردد.

«کبوجیه» سالهاست که از آن تاریخ شوم و از آن روز سیاه می گذرد .

شاید در عوض این مدت ، استخوانهای فرزند ناکام منهم پوسیده و خاک شده باشد . اما ، من که مادری بدبخت و بیچاره هستم ، هنوز که هنوز ، است نمی توانم به مرگ فرزندم یقین پیدا کنم .

هنوز که هنوز است امیدوارم و چشم به راه هستم و نمی توانم به خود تلقین کنم جگر گوشه من مرده است . «کبوجیه» تو پدر هستی من هم مادر .

تو بر جنایتی که «آستیاگس» به صرف سخنان پوچ و یاوه چند پیشگو و جادوگر مرتکب شد و فرزند مرا در اولین روز تولد به قتل رسانید با نظر گذشت و اغماض نگاه می کنی .

اما من که مادر هستم، پدرم را قاتل می دانم ، او را تبهکار و جانی می دانم و هرگز گناه او را نخواهم بخشید .

و با این که می دانم فرزند مرا به قتل رسانیده ، معهذا نمی خواهم باور کنم نمی توانم قبول کنم فرزند مرا کشته اند .

هنوز امیدوارم .

هنوز چشم به راه و منتظر هستم و به خود وعده می دهم شاید فرزند من زنده باشد.

و شاید روزی من بتوانم قامت زیبای اورا در آغوش کشم .

زن و شوهر ، در کنار هم ، آهسته آهسته به سوی «اکباتان» پیش می رفتند .اسبها مثل این که مکالمه تأثرانگیز بین زن و شوهر را می فهمند ، به آهستگی و با قدمهای یکنواخت و آرام پیش می رفتند .

گویا آن حیوانات با وفا هم خود را در اندوه صاحبانشان سهیم می دانستند و با این که نسیم ملایم و هوای مطبوع و دل انگیز صبح بهاری آنها را به هیجان آورده و میل به جست وخیز و تاخت و تاز داشتند ، معهذا به رعایت حال صاحبانشان سکوت و آرامش خویش را حفظ کرده ، آهسته آهسته قدم بر می داشتند .

«اکباتان» پایتخت زیبای سلاطین «ماد» دور را دور چون لکه سیاهی به نظر می رسید ، تا چشم کار می کرد ، چمن سبز ، گل و گیاه در دورترین چشم انداز آن دو ، حتی در دامنه تپه های دوردست چون دریائی موج می زد .

«کبوجیه» که زوجه زیبای خویش را تا آن حد متأسف و متأثر می دید بیش از این تحمل را جائز ندانست و دهانه اسب را کشید و با یک خیز از آن پائین جست و کمک کرد تا «ماندانا» نیز پیاده شد.

آنگاه همچنان که او را در کنار داشت ، به چشمه آبی که در آن حوالی بود ، نزدیک شده کنار چشمه جوشان لختی به استراحت پرداخته و آنگاه گفت :

- «ماندانا» . از این آب گوارا و خنک به صورتت بزن .

من هرگز انتظار نداشتم در حضور من گریه کنی ، اشک بریزی ؟!

آرام باش . «ماندانا» . گریه مکن .

مگر نمی دانی تأثر تو آتش به جان من می زند . مگر نمی دانی هر قطره اشک تو به منزله میله گداخته ای است که در چشم من فرو می رود .

«ماندانای» عزیز آرام باش تا من مطالب جالب توجهی را برای نخستین بار برایت فاش کنم .

ماندانا به اطاعت از دستور شوهر ، خم شد ؛ چند کف دست از آب گوارا به چهره خود زد و چند جرعه هم نوشید .

مثل این بود که از اشگ ریختن در حضور شوهر منفعل شده و از این که عنان شکیبائی را در نزد شوهرش از دست داده ، اظهار ضعف وعجز نموده است ، قلبا متاسف شده است .

«کبوجیه»برای این که بتواند چند دقیقه در کنار چشمه استراحت کند با صدای بلند کلامی به اسبان گفت .

حیوانات وفادار هم مثل این که مقصود «کبوجیه» را به خوبی درک کرده اند از جاده وارد چمن زار شده به چرا مشغول شدند .

آن وقت «کبوجیه» برای این که زوجه خویش را از افکار پریشان منصرف سازد ، شروع به صحبت نمود گفت :

- «ماندانا»... گوش کن .

من فراموش کردم ، خوابی را که چند شب قبل دیدم برای تو تعریف کنم .

این خواب ؛ به قدری در روحیه من تأثیر نیک داشت که از آن شب به بعد من بکلی تأثرات قلبی و روحی خویش را فراموش کردم .

به عنایت «هرمزبزرگ» امیدوار شدم و یقین کردم دوران بدبختی و تیره روزی و ناکامی ما به پایان رسیده ، به زودی ابواب سعادت به رویمان گشوده خواهد شد .

«ماندانای» عزیز ، من خواب دیدم ، در دخمه ای تنگتر و مخوف تر از قبر .

در دهلیزی تاریک تر و ظلمانی تر از دل سیاهکاران .

من وتو ، «ماندانای»عزیز من . زندانی بودیم .

زنده به گور شده بودیم .

هر دو می ترسیدیم ، می لرزیدیم ، دو دل و نگران و مضطرب بودیم . هر دو اندوهگین و ناراحت . به بدبختی عظیم خویش می اندیشیدیم .

عجب این بود که زوجه مهربان من ، مرا تسلی می داد .

و من در عین حال تأسف و تأثر از قوت و قدرت قلب و استحکام اراده به خصوص از سخت دلی و قدرت ایمان و اعتقاد تو ، در شگفتی و تعجب بی پایان فرو رفته بودم ودر عین حال که به نصایح تو گوش می دادم و به الطاف خدایان امیدوارتر می شدم . به شدت گریه می کردم ، اشگ می ریختم .

آن قدر که بالین من از قطرات اشگ خیس شده بود .

گوئی اهورای بزرگ به حال زار من رحمت آورد .

به ناگهان سقف دخمه هولناک از هم شکافت .

ابتدا شعاعی کمرنگ و سپس شعاعی از نور ، از آسمان ها از کهکشان و افلاک وارد اتاق من شد .

آه. آه. «ماندانا».

واقعاً منظره دل انگیز و عجیبی بود ، قوی ترین قلبها را می لرزانید به ناگهان از میان ستون نور ، نوری که فضای تاریک زندان ما را مثل روز روشن ، روشنائی بخشیده بود .

حلقه ای آبی رنگ جدا شده آهسته آهسته به تو نزدیک می شد .

«ماندانا»... من در کمال وحشت و ترس دیدم ، تو دست دراز کردی . حلقه نور آبی رنگ را با دست گرفتی .

آه ، که چه منظره حیرت آوری بود .

به ناگهان حلقه نور مبدل به چیزی شد که من از دیدن آن سراپایم از فرط وحشت به لرزه درآمد .

اما تو همچنان ساکت ، صامت ، خونسرد ،بی اعتنا بودی .

می فهمی «ماندانای»عزیزمن ، حلقه نور آبی رنگ .

مبدل به دستی شد ، دستی ظریف ، لطیف ، کودکانه .

چشمان حیرت زده من ، دید که پنجه های ظریف و کودکانه دست ، در دست تو قرار گرفت و صدائی که در گوش من از لذت بخش ترین نغمات موسیقی دلکش تر و زیباتر بود ، گفت :

مادر...مادر.

من تازیانه تقدیر هستم ...تازیانه تقدیر .

می فهمی ...«ماندانا»...این کلمه هنوز در گوش من صدا می کند .

به هر صورت در حالی که تمام خیس عرق شده بود ، از فرط وحشت سخت می لرزیدم ، از خواب جستم وتا صبح روز بعد ، خواب به چشمان من راه پیدا نکرد «ماندانا»، من از ترس «آستیاگس» جرئت نکردم ، این خواب را برای معبرین تعریف کنم ، زیرا از عاقبت آن و از خشم«آستیاگس» می ترسیدم .

اما تا آنجا که عقل من اجازه می داد ،فکر کردم وشخصاً تعبیری برای رؤیای خویش به وجود آوردم .

«ماندانا»،اطمینان داشته باش «هرمز»بزرگ توجهی به ما نموده،به زودی ابواب کامیابی و سعادت را به روی نجات خواهی یافت .

«ماندانا» گفت :

- «کبوجیه». راستی که خواب عجیبی بوده .

شاید ، همانطور که تو می گوئی دوران تلخکامی ما به پایان رسیده باشد و شاید در این سفر محرمانه بر شاهد مقصود ، بوسه زده راهی برای آینده خویش بیابیم .

بعد از این مذاکرات ، زن وشوهر جوان مجدداً سوار بر اسبها شده ، در جاده «اکباتان» به طرف پایتخت به راه افتادند .



[1] چهارپر،شش پر ،هشت پر نوعی از اسلحه سرد و معمول قدیم بوده که به شکل عمود؛ دسته فلزی وبلندی داشته وسرآن راباپرهائی شبیه گل میخ به تعدادهای معین «فلزی»مجهز می کردند . این نوع اسلحه تا بعد از اسلام نیز معمول بوده .م.

چرا در يك كتاب خوب غرق مي شويم؟

هر كتابخوان مشتاقي قدرت كتاب را كه مي تواند شما را به دنياي ديگري ببرد، مي شناسد، چه دنياي جادويي هري پاتر باشد و يا آخرين نوشته هاي جان گريشام.

نتايج يكي از تحقيقات نشان مي دهد، شايد يكي از دلايلش اين باشد كه مغز ما اتفاقات در حال وقوع در داستان را مانند دنياي واقعي در ذهن ما شبيه سازي مي كند. اين مطالعه به دنبال تحقيقاتي صورت گرفت كه در آن اين موضوع بررسي شد كه مغز چگونه تصاوير و نوشته ها را به همان شيوه اي شبيه سازي مي كند كه اعمال روزانه فردي ما شكل مي گيرد.

اين بررسي ها مشخص خواهد كرد چرا برخي از مردم بيشتر از ديگران از كتابخواني لذت مي برند و چگونه توانايي كتاب خواندن ما در طول زمان تغيير مي يابد، در واقع برخي افراد توانايي بيشتري در ايجاد يك تصوير شفاف از نوشته و نثر دارند.

براي مثال خواندن يك فعل ساده مانند دويدن يا لگد زدن قسمتهايي از مغز را فعال مي كند كه وقتي مي دويم يا توپ را شوت مي كنيم، فعاليت خواهند كرد.

اما خوانده يك لغت ساده كاملاً مانند خواندن يك متن طولاني و ادامه دار نيست.در يك آزمايش از 20 زن و 8 مرد دعوت شد تا به مدت 10 دقيقه 4 قصه كمتر از 1500 كلمه اي را بخوانند. لغتهاي داستان بروي صفحه اي انداخته شده و شركت كنندگان مي توانستند لغات را از درون يك آينه روبرو بخوانند.

قصه درباره يك پسر مدرسه اي در يك روز عادي بود كه توسط روانشناسان براي تحقيقات نوشته شده و داستان روزمره زندگي را به سادگي بيان كرده و از تكنيك هاي پيچيده داستان نويسي به دور است.

تغييراتي كه در خوانندگان بررسي مي شد شامل اين موارد بود: تغييرات فاصله اي(وقتي در داستان محل تغيير ميكرد)، تغييرات اشيا (وقتي شخصيت داستان يك توپ را برميدارد) تغييرات در شخصيت داستان، تغييرات در اهداف شخصيت و …

بعد از خواندن داستان از آنها درباره داستان سئوال شد و نتيجه با تغييرات ام آر آي مغز آنها در هنگام خواندن يكي بود، يعني مغز قادر است از حروف تصاويري خلق كند و شكل گيري وقايع پشت سرهم را در ذهن بصورت واقعي جلوه دهد.

البته بعضي از افراد ادعا مي كنند در هنگام كتاب خواندن قادر به ديدن هيچ تصويري در ذهن خود نيستند و اين نشانگر تفاوت افراد در اين امر است.

اين مطالعه در آينده كمكي خواهد بود درباره چگونگي تغييرات مغز با افزايش سن و بيماري هاي مغز و مشكلات عصبي.

منبع : مجله اينترنتي فريا


چهارشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۹

40روش لذت بردن از زندگی

جامعه > سلامت - سایت پارسینه نوشت: اگر کمی و فقط کمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را کمی بهتر کنیم بسیاری از لذت‌ها نه وقت زیادی می‌خواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یک روزی که معلوم نیست کی باشد نباشیم... در کوچک‌ترین اتفاقات عظیم‌ترین تجارب بشر نهفته است. باور کنید...

1- گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.

2 -سعی کنیم بیشتر بخندیم.

3- تلاش کنیم کمتر گله کنیم.

4 - با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنیم.

5 -گاهی هدیه‌هایی که گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا کنیم.

6 - بیشتردعا کنیم.

7 -در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت کنیم.

8- هر از گاهی نفس عمیق بکشیم.

9- لذت عطسه کردن را حس کنیم.

10- قدر این که پایمان نشکسته است را بدانیم.

11- زیر دوش آواز بخوانیم.

12-سعی کنیم با حداقل یک ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .

13- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.

14- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.

15- برای انجام کارهایی که ماه‌ها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی کنیم!

16- از تفکردرباره تناقضات لذت ببریم.

17- برای کارهایمان برنامه‌ریزی کنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته کار مشکلی است!

18- مجموعه‌ای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، کتاب و...) برای خودمان جمع‌آوری کنیم.

19- در یک روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.

20- گاهی در حوض یا استخر شنا کنیم، البته اگر کنار ماهی‌ها باشد چه بهتر.

21- گاهی از درخت بالا برویم.

22- احساس خود را در باره زیبایی‌ها به دیگران بگوییم.

23- گاهی کمی پابرهنه راه برویم!.

24- بدون آن که مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی کنیم.

25- وقتی کارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یک بستنی بخریم و با لذت بخوریم.

26- در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا کنیم.

27- سعی کنیم فقط نشنویم، بلکه به طور فعال گوش کنیم.

28- رنگ‌ها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .

29- وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس کنیم.

30- زیر باران راه برویم.

31- کمتر حرف بزنیم و بیشترگوش کنیم ..

32- قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش کنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .

33- چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم.

34- اگر توانستیم گاهی کنار رودخانه بنشینیم و در سکوت به صدای آب گوش کنیم.

35- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.

36- احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نکنیم.

37- به دنیای شعر و ادبیات نزدیک تر شویم.

38- گاهی از دیدن یک فیلم در کنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.

39- تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه کنیم.

40- از هر آنچه داریم استفاده کنیم ممکن است فردا دیر باشد.

یکشنبه ۴ اکتبر ۲۰۰۹

رمانهای پر فروش

ادبيات عامه پسند: با كلاس ها

کتابخوانی- همشهري جوان:
وجود رمان‌هاي خوش نوشت و خوش خوان در ميان عامه پسندها، اتفاقي است كه مي تواند بازار كتاب ما را متحول كند. كاري كه كتاب هاي همين سه نويسنده كرده.

رماني كه در انبار نماند

پرينوش صنيعي هنوز هم با خاطرات رمان سهم من زندگي مي كند، رماني كه به چاپ چهاردهم رسيده و زماني ركورددار تعداد چاپ در يك سال شد. خود صنيعي درباره استقبال و چاپ هاي متعدد اين رمان مي گويد: چاپ اول كه درآمد به سرعت ناياب شد.

خيلي تعجب كردم. اولش فكر كردم فاميل ها و آشناها خريده اند ولي بعد با خودم فكر كردم كه اين قدر فاميل ندارم! باز باورم نمي شد. تا اينكه آن همه خواننده زنگ زدند و اظهار كردند اين شبيه زندگي ماست.

پرينوش صنيعي، متولد 1328 تهران در محله شاپور است. البته خودش مي گويد: من خودم را تهراني نمي دانم. ما در اصل خوزستاني هستيم و هنوز هم خون جنوبي را در خودم حس مي كنم.

صنيعي خواندن و ادبيات را از كودكي شروع كرده است و از كتابخانه پدرش. پدرم مجبورمان كرده بود كتاب بخوانيم.

آن روزها علاقه او شعر و آن هم شعر عاشقانه بوده است: دفتري هم به تقليد از پدر و مادرم درست كرده بودم كه خاطرات روزانه ام را مي نوشتم كه بعدها شد دفتر شعر.

نوشتن توي خانه ما از وظايف روزانه بود. اولين رمان هايي كه خوانده است، آثار جمال زاده و سووشون سيمين دانشور است: هنوز هم سووشون را مي خوانم و دوستش دارم . با چنين سابقه اي، صنيعي به سراغ رشته ادبي در دبيرستان و رشته روان شناسي در دانشگاه مي رود: آن موقع نمي دانستم كه قرار است نويسنده باشم ولي حالا و باز هم اگر بخواهم از نو شروع كنم، مي روم رشته روان شناسي، چون خيلي به درد كار نويسندگي مي خورد. به كساني هم كه علاقه به نوشتن دارند، توصيه مي كنم حتما روان شناسي بخوانند.

بعد از پايان تحصيلات، صنيعي به يك مؤسسه حمايتي يا به قول خودش مؤسسه تربيتي شهرداري مي رود و اين تازه اول قصه است. صنيعي كه سمت مشاور خانواده را به عهده داشته، با انواع و اقسام مشكلات زنان روبه رو مي شود؛ مشكلاتي كه بعدها تبديل به سوژه داستان هايش مي شوند: من متوجه شدم كه يك نسل از زنان، در يك رده سني نزديك به خودم زندگي خاصي داشته اند كه حالا امروز آن زندگي گذشته و ديگر خبري از آن نيست .

يكي از ماجراها و مشكلات آن زندگي گذشته، قضيه ازدواج اجباري دختران بود. صنيعي يك گزارش از اين پديده مي نويسد كه لحن داستاني دارد. وقتي گزارش را به مسئولان مؤسسه مي دهد با واكنش هاي متفاوتي روبه رو مي شود: بعضي ها واكنش منفي نشان دادند. بعضي ها هم تشويق كردند و گفتند كار را چاپ كن. ناشرم، دوست شوهرم است.

وقتي شوهرم مرا به او معرفي كرد، اولش گفت نمي دانم چرا زن ها اين قدر اصرار به نوشتن داستان دارند؟ گفت اين داستان ها سال ها در انبار مي ماند و خاك مي خورد! آخرش هم توي رودربايستي حاضر شد متن من را بخواند. بعد كه خواند استقبال كرد و كتاب چاپ شد .

سهم من كه عنوانش از شعر تولدي ديگر گرفته شده، داستان يك دختر شهرستاني است كه در دهه 40 با خانواده اش به تهران مي آيد و جريانات اجتماعي آن روز تا اوايل دهه 70 را از سر مي گذراند.

سهم من ، عشق نافرجام ميان دختري از يك خانواده سنتي و يك دكتر داروساز را روايت مي كند. اين دو در سال هاي جواني به خاطر مخالفت خانواده دختر به هم نمي رسند و سال ها بعد كه به طور اتفاقي همديگر را ملاقات مي كنند و همه چيز براي ازدواج آنها مهياست، باز هم ازدواجشان سر نمي گيرد و رمان در فضايي غمبار به پايان مي رسد: البته پايان خوش براي رمان بيشتر جذاب است. من خودم بعد از پايان خوش رمان راحت تر مي خوابم .

اهميت سهم من در نگارش يك رمان سياسي- اجتماعي پر از جزئيات و تصاوير دقيق تاريخي است. مثلا صنيعي به خوبي اشكالات گروه هاي مبارز غيرمذهبي را در اين رمان تصوير كرده است.

صنيعي خودش مي گويد كه اصرار داشته رمانش غم انگيز باشد: وقتي آن را مي نوشتم گاهي گريه ام مي گرفت و اشكم سرازير مي شد. اين سرنوشت نسل من و امثال من بود. بعد كه كتاب چاپ شد و ديدم خواننده ها هم نامه مي نويسند كه ما گريه كرديم، فهميدم همان طور كه دلم مي خواسته نوشته ام .

رمان بعدي صنيعي، پدر آن ديگري ، رماني روان شناسانه بود: دوست نداشتم توي موفقيت كتاب اول غرق بشوم . و رمان جديد او كه براي نمايشگاه كتاب همين امسال آماده شده، يك رمان زندگينامه اي است: رنج همبستگي ، ماجراي لاله و لادن بيژني، دوقلوهاي به هم پيوسته ايراني را روايت مي كند.

پرينوش صنيعي هنوز و علي رغم موفقيتش دارد با همان ناشر اول كار مي كند. دليل خوبي هم براي خودش دارد: من هنوز آن حرف اول ناشرم يادم هست. مي خواهم ثابت كنم نويسنده هاي زن ايراني پيشرفت زيادي كرده اند .

تا بهشت راهي نيست

كار دختر و پسر جواني به خاطر توقع هاي زياد دختر، به جدايي مي كشد. پسر مي رود و زندگي دوباره تشكيل مي دهد و دختر در تنهايي خودش، متوجه اشتباهش مي شود.

بعد از ماجراهايي دختر و پسر داستان، دوباره به هم مي رسند. به نظرتان از سوژه اي تا به اين حد تكراري و كليشه اي مي شود داستاني خوب و خواندني درآورد؟ نازي صفوي نشان داده كه مي شود. او در دالان بهشت با پرداخت خوب روحيات دختر توانسته كاري متفاوت ارائه بدهد.

نازي صفوي، متولد 1346 در تهران است. كتاب اولش، دالان بهشت در سال۱۳۷۸ منتشر شد و از آن موقع تا حالا سومين كتاب پرفروش 14سال اخير بوده است (بعد از بامداد خمار و چراغ ها را من خاموش مي كنم ). داستان بعدي او، برزخ اما بهشت سال۸۳ منتشر شد و نشان داد كه با نويسنده اي كم كار طرف هستيم.

نازي صفوي حالا نگارش كتابي با عنوان تا بهشت راهي نيست را در دست دارد تا 3 گانه خود را كامل كند. او كه تحصيلات دانشگاهي خود در رشته روان شناسي را به خاطر پرداختن به ادبيات، ناتمام گذاشته، بسيار كم حرف است و به راحتي تن به مصاحبه نمي دهد. حاصل گفت وگوي تلفني ما با او متن زير شد كه شبيه يك ديالوگ بلند سينمايي شده است.

دالان بهشت را به اصرار يكي از دوستانم به چاپ رساندم و هيچ قصدي براي نويسنده شدن و چاپ كتاب نداشتم و ندارم. ولي خوشبختانه كتاب به چاپ سوم رسيد و با استقبال خوانندگان روبه رو شد. اين برخوردها و نامه هاي مردم است كه همچنان به من روحيه مي دهد. حتي هفته پيش در آمريكا كتاب دالان بهشت ترجمه شد و من از كشورهايي مثل استراليا، انگليس، كانادا و... نامه و اي ميل دارم.

نوشتن دالان بهشت از يك يادداشت كوچك پشت جعبه دستمال كاغذي ماشين شروع شد؛ وقتي كه پشت چراغ قرمز گير كرده بودم. بعد هم برزخ اما بهشت را نوشتم. الان هم 3 تا كتاب دارم كه معلوم نيست كي تمام مي شود.

چون خودم را محدود به زمان نمي كنم؛ شايد يك ماه ديگر يا شايد 2 سال ديگر. اسم يكي از آنها اين است: تا بهشت راهي نيست، اگر اين جان خسته بگذارد . اين اسم را تا حالا به هيچ كس نگفته بودم ولي فكر مي كنم اسم خوبي بشود.

من هميشه حسم را مي نويسم و باور دارم حرفي كه از دل برآيد بر دل مي نشيند و مطمئنا كتابي كه با احساس نوشته نشود، قابل خواندن نيست؛ مثل آشپزي از روي كتاب كه آن طعم واقعي را نخواهد داشت و هيچ وقت مثل غذاي مادربزرگ نمي شود! قواعد و قانون ها در نوشتن بايد رعايت شود. ولي بدون احساس فايده اي ندارد و اگر نويسنده پشت داستان فكري نداشته باشد يا دردي را نكشيده باشد، نمي تواند داستان جالبي بنويسد.

البته من فكر مي كنم آرزو در داستان قشنگ تر از تجربه كردن آرزوهاست، چون در داستان، ما وقت داريم كه آرزوها را گسترش بدهيم ولي تجربه ها محدود است.

هميشه كتاب خوانده ام و مي خوانم و معتقدم اگر يك كتاب، يك نكته يا يك جمله را در ذهن ما به جاي بگذارد، آن كتاب خوبي است و مطمئنا ارزش خواندن دارد. گرچه من سعي مي كنم تمام كتاب ها را بخوانم ولي بيشتر آلبادسس پدس و پائولو كوئيلو را دوست دارم.

اگر رومئو و ژوليت ازدواج مي كردند

هميشه اين را در ذهن خودم داشتم كه اگر عشاق اسطوره اي ادبيات، مثل رومئو و ژوليت، ليلي و مجنون و شيرين و فرهاد به هم مي رسيدند و ازدواج مي كردند، چه اتفاقي مي افتاد؟ اين شد كه وقتي سوژه بامداد خمار به ذهنم رسيد، سريع نوشتن را شروع كردم.

اين، داستان نگارش پرفروش ترين رمان ايراني است. الان چاپ چهلم بامداد خمار براي نمايشگاه كتاب آماده شده است و به نظر مي رسد كه اين روند به اين زودي ها هم متوقف نشود. و تازه بايد حواسمان هم باشد كه چاپ هاي اين رمان از همان تيراژ معمولي 1500نسخه اي نيست و فقط در يك چاپ رمان 18000 نسخه فروش رفت.

بامداد خمار فتانه حاج سيد جوادي (پروين)، سال 1374 وارد بازار شد و خيلي زود با تبليغات كلامي مردم و سفارش اين و آن به هم، شمارگان چاپ هايش بالا و بالاتر رفت تا به 40 رسيد كه ظاهرا ركورد فروش در بازار رمان ايران است.

اين كتاب، داستان سوزناك عشق نافرجام دختري از اعيان دوره قديم تهران به جواني نجار از طبقه پايين جامعه است كه در آخر به جدايي مي رسد.

فتانه حاج سيد جوادي مي گويد: سوژه در ذهنم بود و هيچ برخوردي با چنين ماجرايي نداشتم اما دوستاني داشتم كه عاشقانه ازدواج كرده و بعد در زندگي به بن بست رسيده بودند؛ بن بستي كه هميشه توي ذهن خودم با آن كلنجار مي روم .

كم كم بعضي افراد جامعة فرهيختگان و نويسندگان هم به فروش بالاي اين كتاب اعتنا كردند و آن را پديده اي مثبت در راستاي كتابخوان تركردن مردم معرفي كردند. آن را ستودند و گفتند نثر شيرين و توصيفات ريز و جزئي كتاب باعث مي شود كه نتوانيم اين كتاب را در رده عاشقانه هاي مبتذل بدانيم و آن را جزوي از ادبيات كلاسيك به حساب آوردند.

يكي از نويسندگان معروف معاصر در حرف هايش گفت: من هم كتاب بامداد خمار خانم حاج سيد جوادي را به توصيه دوستي خواندم كه مي گفت زنش يك نفس آن را خوانده و دخترش هم همين طور و گريه ها كرده اند. بعد هم شنيدم كه يك محقق علوم سياسي و يك مترجم توانا هم آن را خوانده اند و حتي مترجم راه افتاده است و به اين و آن گفته كه حتما بخوانيد، معركه است .

بعد از اين واكنش ها، مطبوعات با حاج سيد جوادي گفت وگو كردند و او بيشتر مطرح شد. حتي نويسنده ديگري، كتابي به اسم شب سراب نوشت كه در تقابل با شخصيت رمان او بود و درواقع خواست از محبوبيت كتاب او، استفاده تجاري كند كه سيدجوادي هم از اين موضوع به مراجع قانوني شكايت كرد.

در شب سراب برخلاف بامداد خمار كه در آن راوي ماجرا دختر پولدار بود، داستان را نجار فقير تعريف مي كرد.

در گفت وگو با حاج سيد جوادي معلوم شد كه متولد سال۱۳۲۳ در شيراز است و بزرگ شده شميران و بنا به اقتضاي حرفه پزشكي همسرش، در اصفهان زندگي مي كند.
دو دختر و يك پسر دارد؛ هر دو دخترش دندانپزشك هستند و يكي از آنها نيز به مانند مادر براي رده سني كودك داستاني به نام پيشونامه نوشته.

حاج سيد جوادي مي گويد: در روزگار تحصيل، انشاهاي خوبي مي نوشتم. ولي توجه و علاقه اي به مجلات و مطبوعات آن دوران نداشتم. گهگاه اتفاق مي افتاد كه از طريق دوستان و همكلاسي ها و تعريف و تمجيد آنها از داستان ها يا رمان ها و پاورقي هاي چاپ شده من هم مي گرفتم و مي خواندم. ولي در كل آدم روزنامه خواني نبودم. درعوض آن كتاب مي خواندم. آغاز مطالعه ام با آثار بزرگ علوي و تولستوي بود . او از بين نويسندگان و كتاب ها رمان بر باد رفته (مارگرت ميچل) را عاشقانه دوست دارد.

حاج سيد جوادي درباره شروع داستان نويسي اش مي گويد: چند باري چند داستان نوشته بودم ولي براي چاپ نداده بودم. اين سوژه بامداد خمار خودش آمد و ظرف 5 ماه آن را به صورت شبانه روزي نوشتم.

فكر چاپ آن نبودم. چند نفر از دوستان آن را خواندند و گفتند حيف است اين داستان براي چاپ نرود و با توصيه همان دوستان نوشته را براي چاپ به ناشر سپردم كه با اين همه استقبال روبه رو شد و امروز به چاپ چهلم رسيده و بايد بگويم كه چون كار اولم بود، اصلا در اين فكرها نبودم و فقط خوشحال بودم كه داستانم چاپ شده .

بعد از استقبال گسترده از اين رمان، او رمان ديگري هم نوشت با نام در خلوت خواب كه هرچند به چاپ هفتم رسيد ولي هرگز اقبال بامداد خمار را پيدا نكرد. خود خانم نويسنده مي گويد: اين جزو بدشانسي هاي نويسنده است كه شاهكارش اولين اثرش باشد .

حاج سيد جوادي دغدغه بالا بردن آمار مطالعه جامعه ايران را دارد. مي گويد كتاب من اگر آمار هر دقيقه كتابخواني در روز مردم ايران را بالاتر ببرد، فكر مي كنم كه كار به درد بخوري كرده ام .

خانم نويسنده درباره انتخاب نام بامداد خمار هم مي گويد: اولش نام ديگري بود كه به نظر خودم زياد جالب نبود. با تفألي به حافظ به اين شعر رسيدم كه: به راحت نفسي رنج پايدار نجوي شب شراب نيرزد به بامداد خمار. گفتم چشم! اسم كتاب را مي گذارم بامداد خمار.

دغدغه براي چي؟!

آقا! اشتباه شده است. به خدا اشتباه است اگر فكر كنيم هر كتابي كه پرفروش است، به همان نسبت عامه پسند است و هر كتابي كه عامه پسند است لزوما پرفروش! ما بايد حوزه اين دو تا بحث را كاملا از هم جدا كنيم. بايد به تعريفي هرچند ناقص از رمان يا ادبيات عامه پسند برسيم و بعد از آن تكليف پرفروش ها را نسبت با آن روشن كنيم.

اين تعريف مخصوصا توي مملكت ما كه فاكتورهاي فروش عجيب و غريب تر از آن طرف آب هستند، اهميت قضيه را بيشتر مي كند.بعضي از چيزها توي مملكت ما از روي جوگيري؛ موج مي خواهد و موج سوار. بسياري از كتاب هايي كه در اين سال ها و قبل تر پرفروش شده اند، سوار بر همين موج ها توي ساحل پول پياده شده اند؛ كتاب هايي كه حالا خريدارانش خيلي كمتر شده است و از آن اوج رؤيايي حسابي دور افتاده اند.

كتاب هاي سياسي از مشخص ترين و قرص ترين نمونه هاي آثار اين جوري اند؛ كتاب هايي كه بدون در نظر گرفتن سخت يا سهل بودنشان به خاطر وجود يك جوّ خاص، ملت در يك مقطع زماني، به آنها اقبال نشان داده اند و كمي بعد فراموششان كرده اند. همين اتفاق، مطمئنا چند سال بعد براي كتاب هاي ميلان كوندرا يا هري پاتر هم خواهد افتاد.

اما قصه ها و آثار عامه پسند حكايت ديگري دارند؛ قصه هايي كه با يك نوع جهان بيني پيش پا افتاده و به دور از پيچيدگي سهل انگارانه قصد دارند مخاطبشان را با داستاني نه چندان عجيب - و در بيشتر مواقع تكراري - سرگرم كنند و هيچ ادعاي خاصي هم ندارند. در اين ميان خيلي از آنها هم پرفروش هستند، اما اين فروش اغلب پيوسته است.

نسل هاست كه ملت امير ارسلان نامدار مي خوانند يا مي شنوند و لذت مي برند و اين لذت را به نسل بعد مي سپارند. آيا واقعا مي توان پيچيدگي كتاب هاي مثلا ميلان كوندرا را با آثار عامه پسند مقايسه كرد؟ آيا شخصيت هاي اغلب تخت و موقعيت هاي بي غل و غش آنها را با پيچيدگي رماني مثل ارباب حلقه ها مي توان قياس كرد؟ بدي يا خوبي در كارهاي عامه پسند به هيچ وجه نسبي نيست. آدم بده، بد است و هيچ پيچيدگي اي ندارد.

اصولا رمان عامه پسند حتي دغدغه اين جور چيزها را هم ندارد. چرا بايد داشته باشد وقتي مخاطبش معلوم است و گونه اش تثبيت شده. اصولا هيچ كس هم حق ندارد اين گونه ادبيات را به خاطر مثلا كم مايگي بكوبد.

مگر همة آدم هاي روي كره زمين كتاب خوار هستند يا دغدغه روايت يا چه مي دانم حقيقت دارند؟ خيلي ها صبح تا شب، فقط دغدغة نان دارند و بعد به ساعتي خالي مي رسند كه دوست دارند با رؤيا آن را پر كنند؛ با قصه عشق يك زوج جوان، با غم و غصه هاي يك زوج 20 ساله! هيچ اشكالي هم ندارد. آنهايي هم كه به چيزهاي مهم تري فكر مي كنند، حتما آثار مورد علاقه شان را پيدا خواهند كرد. مطمئن باشيد.

اشكان ايرجي- مريم دهخدايي- سعيد جعفريان

پیوندها

شنبه ۳ اکتبر ۲۰۰۹

بامدادخمار


بامداد خمار. رمانی از فتانه حاج سید جوادی (پروین) (تولد 1324) نویسنده ایرانی که در 1373 به رشته تحریر در آمد و چاپ‌های متعدد آن بحث‌هایی در میان خوانندگان مخالف و موافق برانگیخت. این اثر در قالب داستانی ساده و روان و در مجموع گیراست و مضمونی آشنا و روزمره دارد. سادگی مضمون و نیز زبان اثر که حاکی از تلاش نویسنده برای تحریک احساسات رقیق خواننده است، گاه از حد مناسب شأن رمان تنزل می‌کند و به زبان پاورقی مجله‌های زنان نزدیک می‌شود. اما می‌توان این اثر را در کل حاوی عناصر مثبت و جاذب نیز دانست.

"بامداد خمار" سرگذشت عشق پرشور و شتاب‌زده دختری پانزده ساله به نام مجبوبه از طبقه متمول و نسبتا اشرافی اوایل سلطنت رضا شاه، نسبت به جوانی تهی‌دست از طبقه پایین اجتماع است. عشقی خام که دختر جوان را بر آن می‌دارد تا به رغم مخالفت اطرافیان و با رد عواطف عاشقانه و پیشنهاد ازدواج پسر عمویش _ منصور _ و با قبول محرومیت از پدر و مادر طی مراسمی ساده به عقد رحیم شاگرد دکان نجاری سرگذر، در آید. آشیانه عشق محبوبه که به مدد پدرش بصیر الملک در خانه‌ای کوچک و محقر جایگزین می‌شود به مرور زمان به شکنجه‌گاهی جهنمی مبدل می‌گردد. دختر جوان در زندگی جدید که با زندگی مرفه و بی‌غم و رنج گذشته فرق بسیار دارد و با حشر و نشر با مادر رحیم که زنی بی سواد و طماع و دسیسه‌گر است و شوهری که به تدریج جاذبه خویش را از دست می‌دهد و تحت تأثیر ناپختگی و جهالت خویش و نیز پاره‌ای از خصوصیات حاکم بر طبقه خود چهره‌ای خشن و مغایر با تصورات نخستین دختر نشان می‌دهد گرفتار برزخی از عشق و نفرت می‌شود. در این میان وجود الماس پسر کوچک آن دو و نیز شراره های کم سوی عشق در حال احتضار، یگانه رشته‌ای است که این پیوند نامتجانس را دوام می‌بخشد و لحظاتی از شادی و سعادت گذرا را به زن هدیه می‌کند.

محبوبه آن زمان که از جاذبه‌های صوری مرد رها می‌شود و آماج آزار و ضرب و شتم او قرار می‌گیرد و به عمق اشتباه جوانی خود پی می‌برد از به دنیا آوردن فرزندی دیگر سرباز می‌زند و با توسل به شیوه‌ای خطرناک جنین خود را می‌اندازد و بر اثر عواقب سوء آن برای همیشه نازا باقی می‌ماند. الماس خردسال نیز پس از چندی بر اثر غفلت مادر رحیم در حوض خانه همسایه غرق می‌شود و محبوبه از شدت افسردگی در بستر بیماری می‌افتد. رحیم که به زودی غم از دست دادن فرزند را به فراموشی می‌سپارد به خیانت‌های خویش ادامه می‌دهد و تلاش دارد تا با اغوای محبوبه خانه و دکان جهیزیه او را به تملک خویش درآورد. ولی این بار محبوبه به قیمت خرد شدن در زیر ضربات سنگین رحیم و پس از کشمکش تن به تن با مادر او موفق می‌شود خود را از آن زندان رها سازد و به آغوش خانواده پدری و زندگی آرام و بی دغدغه سابق بازگردد.

منصور که در مدت 8 سال دوری محبوبه از محفل خانوادگی دو همسر اختیار کرده و دارای فرزندانی است و کماکان خاطره عشق محبوبه را در دل دارد به اصرار همسر خویش _ نیمتاج _ که زنی متدین و دارای کمالات و ادیب اما آبله روست. محبوبه را به ازدواج خویش در می‌آورد! بدین سان مثلث عشق محبوبه منصور و نیمتاج شکل می‌گیرد که در آن هر سه قهرمان تلاش دارند تا آلام و رنج‌ها و احساسات پرشور خویش را از دیگران پنهان نگاه دارند. محبوبه مالامال از حسادتی زنانه و در آرزوی داشتن فرزندی از منصور، نیمتاج در حسرت زیبایی محبوبه و هراس از دست دادن همسر و فرزندان و منصور درگیر روابطی دوگانه از یک سو عشق سوزان به محبوبه و از سوی دیگر تکلیف وجدانی نسبت به نیمتاج و در موقعیتی مغایر با اعتقادات قلبی و افکار روشنفکرانه خویش. آنان به زندگی غیر متعارف و به ظاهر مسالمت‌آمیز خویش ادامه می‌دهند تا عاقبت این تنش پنهان میان سه قهرمان با توسل محبوبه به ایمان و تسلیم او به سرنوشت به آرامی می‌گراید. سرانجام پس از سال‌ها با مرگ نمیتاج و منصور این مثلث از هم می‌پاشد و محبوبه با فرزندان منصور تنها می‌ماند.

رمان از طرح داستان در داستان پیروی می‌کند. اما تسلسل وقایع در داستان اصلی به یکدستی حفظ می‌شود. شخصیت‌ها ساده و تک بعدی ترسیم می‌شوند و تنها شخصیت راوی یعنی محبوبه است که ابعاد پیچیده‌ای می‌گیرد و به صورت تلاطم درونی یک زن در بستر حوادث زندگی به تفصیل بیان می‌شود. همین کندوکاوهای یک سویه در عالم ذهنی راوی و گفتگوهای درونی او (که به خصوص در فصل دوم شکل اغراق آمیز و گاه تصنعی می‌گیرد) و بی توجهی به ذهنیات قهرمانان دیگر (رحیم و مادرش) به انسجام رمان و قدرت تأثیر گذاری برخواننده نکته‌بین لطمه می‌زند. این کاستی البته در بخش سوم که در آن نویسنده استادانه تألمات روحی محبوبه و تا حدی قهرمانان دیگر را به نمایش می گذارد برطرف می‌شود.

انتقال خصوصیات زمان و مکان به خواننده بسیار سطحی است و تنها به مدد کاربرد نام بعضی از اشیا و نشانه‌ها از قبیل کالسکه اندرونی، پیچه و روبنده، سعی در فضاسازی می‌شود. در پردازش شخصیت‌ها که جملگی از نظرگاه قهرمان (راوی) داستان توصیف می‌شوند، ضعف کلی دیده می‌شود و عدم تنوع زبان آن‌ها این ضعف آشکار را دو چندان می‌سازد. در مجموع خواننده نباید در این اثر جویای مضامین پیچیده اخلاقی و فلسفی یا شگردهای ادبی باشد.

رمان سیری است در دنیای زن با قلمی زنانه؛ و نویسنده تلاش دارد تا در این کندوکاو تنها به احساسات عاشقانه و آسیب‌پذیری زن و زنجیرهای اسارت او بپردازد. در این میان مضمون ساده و در عین حال قابل تعمق داستان که بیانگر مرز باریک میان عشق و هوس و خطاهای جوانی است و قهرمان زن را به عمری رنج و اندوه یا به قول نویسنده در خماری پس از مستی هوس، باقی می‌گذارد متأسفانه گاه با برخی کلی گویی‌ها و اخذ نتایج اجتماعی از جانب نویسنده بی آن که پشتوانه منطقی و پذیرفتنی در رمان داشته باشد، به شدت لطمه می‌بیند. این در حالی است که نویسنده سعی دارد تا شکل ساده رمان را حفظ کند و تنها به بیان زندگی چند انسان خارج از تأثیرات محیطی و اجتماعی در چارچوب کشمکش عشق و نفرت و تفاهم و عدم تفاهم و خوب و بد بپردازد. بدین سان مضمونی عام و روان شناختی که در هر نوع رابطه عشقی حتی درون یک طبقه اجتماعی واحد می‌تواند مصداق یابد گاه پی آمد اختلاف طبقاتی جلوه گر می‌شود.

آناهید اجاکیانس. فرهنگ آثار ایرانی اسلامی. سروش


رمان بامدادخمار
قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت آخر
منبع:www.98ia.com